پیشگویی های مهم در شاهنامه که درست از آب در آمد!
به گزارش مجله سرگرمی، آدم ها همواره می خواسته اند از سرگذشت و آینده شان سر دربیاورند، برای همین دست به دامان پیشگو ها و طالع بین ها می شدند تا برایشان از آینده خبر بیاورند.
به گزارش، همه ما دوست داریم از آینده خبر داشته باشیم و بدانیم چه به سرمان می آید. این میل به دانستن و خبر داشتن از آینده همواره در بشر وجود داشته است. آدم ها همواره می خواسته اند از سرگذشت و آینده شان سر دربیاورند، برای همین دست به دامان پیشگو ها و طالع بین ها می شدند تا برایشان از آینده خبر بیاورند. در شاهنامه حکیم فردوسی هم این موضوع بسیار پررنگ است و ستاره شناس ها و پیشگو ها نقش مهمی در بسیاری از وقایع داشته اند. در ادامه از چند پیشگویی در شاهنامه که به واقعیت پیوسته است، می خوانید.
ضحاک ماردوش هزار سال با ظلم و ستم بر مردم حکومت کرد و هر روز جوانانی کشته می شدند تا مغز سرشان خوراک مار های دوش او گردد. او شبی خواب می بیند که سه مرد جنگی به سمت او هجوم می آورند و یکی از آن ها که کوچک ترینشان هم بود، دست و پای او را می بندد و در کوه دماوند زندانی می نماید. ضحاک با وحشت از خواب می پرد و تعبیر خوابش را طلب می نماید. فردی پیشگو و دانا به او می گوید معنای خواب تو این است که به زودی روزگارت به انتها می رسد و فریدون نامی بر تخت شاهی می نشیند و تو را به بند می کشد. همین طور هم می گردد و فریدون بالاخره ضحاک را از پا در می آورد.
وقتی زال می خواهد با رودابه، دختر مهراب کابلی ازدواج کند، با مخالفت پدر و منوچهر شاه روبرو می گردد. اما او بر خواسته خود اصرار می ورزد و شخصا به دربار منوچهر می رود. منوچهر که در ابتدا می خواست کابل و ساکنانش را با خاک یکسان کند، با آمدن زال کمی نرم می گردد و از پیشگو ها می خواهد انتها این ازدواج را پیش بینی نمایند. آن ها هم دست به کار می شوند و خبر می دهند که حاصل این ازدواج به جهان آمدن پهلوانی بزرگ است که حافظ ایران و ایرانی خواهد بود.
گشتاسب، پدر اسفندیار که حالا حالا ها نمی خواهد تخت و تاجش را تقدیم پسر کند، به سراغ جاماسب، وزیر دانا و خردمند خود می رود و از او می خواهد انتهاِ اسفندیار را پیشگویی کند. جاماسب هم می گوید اسفندیار پیش از رسیدن به پادشاهی کشته می گردد. گشتاسب می پرسد چطور و در کجا؟ جاماسب می گوید به دست رستم در زابلستان؛ بنابراین گشتاسب، اسفندیار را به قصد مهار رستم و خاندانش، به سیستان می فرستد تا در نهایت، طبق پیشگویی، به دست رستم دستان کشته گردد و این اتفاق نیز، رقم می خورد.
وقتی سیاوش، پسر کیکاووس به جهان می آید، پیشگو ها و ستاره شناسان طالع او را آنالیز می نمایند: ستاره بر آن بچه آَشفته دید/ غمی گشت، چون بخت او خفته دید/ بدید از بد و نیک آزار او/ به یزدان پناهید از کار او. همین طور هم هست و سیاوش بخت و اقبالِ روشنی ندارد. او بعد از این که از دربار کاووس فرار می نماید، به توران پناه می برد و در آن جا هم گرفتار نیرنگ و توطئه اطرافیان افراسیاب می گردد و در نهایت به دستور افراسیاب سرش از تن جدا می گردد.
پس از حمله سیاوش و رستم به خاک توران، افراسیاب خوابی وحشتناک می بیند که آینده او در آن به تصویر درمی آید. او خواب می بیند در بیابانی پر از مار در زمینی خشک است و سراپرده اش سرنگون شده است و جوانی 14 ساله بر تخت نشسته و به محض دیدن افراسیاب، او را از وسط به دو نیم می نماید. افراسیاب پیشگو ها را فرامی خواند و از آن ها می خواهد خوابش را تعبیر و آینده اش را پیش بینی نمایند. در این میان، فقط یک نفر جرئت می نماید بگوید اگر شاه با سیاوش بجنگد و سیاوش به دست او کشته گردد، از توران چیزی باقی نخواهد ماند. در نهایت همین طور می گردد و عاقبت افراسیاب که ناجوانمردانه دستور قتل سیاوش را داده بود، به دست کیخسرو، پسر سیاوش از وسط به دو نیم می گردد.
منبع: خراسان
منبع: باشگاه خبرنگاران جوانmahsanblog.ir: قدرت گرفته از سیستم مدیریت محتوای مهسان