داستان دستبند و داس
به گزارش مجله سرگرمی، راضیه غفاری در رابطه با قتل رومینا اشرفی یادداشتی در اختیار خبرنگاران قرار داده که در ادامه می خوانید.
گام اول
انگار که توی دلش کوهی از قند بود که با شنیدن این خبر داشت آب میشد، باورش نمیشد او داشت پدر یک دختر میشد تصورش هم دلچسب بود که قرار بود به زودی یک عروسک با دامن گل دار چین چینی در خونه اش بازی کند. شنیده بود که مردها وقتی دختردار میشوند معنی کامل پدر شدن را درک میکنند ،به خودش قول داده بود کاری کند تا دخترش خوشبخت ترین دختر جهان گردد، تا تمام دخترهای جهان سراغ شادی را از او بگیرند...
گام دوم
نگاهی به پول های جیبش کرد لبخندش جان تازه گرفت حالا باخیال راحت به طلا فروشی میرفت و آن دستبند با آن کفشدوزک کوچک که دلش را برده بود را برای دخترش بخرد ،بهار زندگی اش نزدیک بود ،بی شک با به جهان آمدن گلش جهانی او بهار میشد...
گام سوم
خنده هایش زبانزد همه شده بود، دلش برای دستهای سفید و کوچکش با آن دستبند طلایی که برایش خریده بود پر میکشید،با بی قراری عقربه های ساعت را دنبال میکرد تا زودتر به ملاقات دخترکش برود که تازگی ها بابایی میگوید و با ذوق تاتی کنان به آغوشش میرود..
گام چهارم
غرق شده بود در باغ گلهای صورتی که دخترش به سرش کشیده بود و جلوی چشمانش دلبری میکرد، حالا که دخترکش به سن تکلیف رسیده بود باید بیشتر حواسش را جمع می کرد ، حق داشت... آدم دلش میلرزد وقتی به گرگ هایی فکر می نماید که برای بره اش دندان تیز نموده اند...
گام پنجم
نگاهش مات دستبند نقره ای رنگ و رو رفته توی دستش بود دستهای لطیف دخترش ....کلانتری آخرین جایی بود که فکرش را میکرد روزی دخترکش را در آنجا ببیند ،گل 13 ساله اش با آن همه لطافت و ظرافت جایش فقط در خانه بود در آن محیط آرام و دور از سیاهی های جهان ،کجای پدر بودن را اشتباه رفته بود که حالا لایق دیدن این صحنه زجرآور بود شاید اگر آن روز سیاه دستبند دخترکش را برای باز کردن گره های زندگیش نمیفروخت حالا دستان او درگیر سردی و ضمختی این دستبندها نبود .دلش شکسته بود .... تازه داشت سنگینی مسئولیت دختر داشتن را روی شونه های خسته اش احساس میکرد ... شرمسار بود.
گام ششم
توی خواب هنوز هم همان معصومیت کودکیش توی چهره اش موج میزد ...دستهایش هنوز هم به همان زیبایی بود ، صدای خنده اش در ذهنش جان گرفت چقدر دلتنگ آن روز ها بود ... ذهنش خسته بود از تمام کنایه هایی که این مدت شنیده بود ،او گلش را خوب پرورش داده بود ... کنایه ها مثل سمی ترین زهر جهان توی مغزش جریان پیدا کرد تمام رگ هایش را پر نموده بود ...
باید با داس این خار هارا از کنار گلش دور میکرد ...
گام آخر
نگاهش مات دستبند سرد و بدقواره توی دستش بود ، او فقط خوشبختی دخترکش را میخواست... هنوز هم کنایه ها به گوشش میرسید
همان های که تا دیروز باغش را، گلش را آفت زده میخواندند .
امروز خودش را باغبانی نالایق که لیاقت داشتن گل را نداشت میداند...
منبع: جام جم آنلاینلیتن: لیتن | مجله گردشگری، سفر به دور دنیا در 80 روز
گردشیا: گردشیا | مجله گردشگری و مسافرتی، سفر به دور دنیا
مسافرت رو: مسافرت رو | مجله گردشگری و مسافرتی به همه جای دنیا