گردشگری وحشت: دو خانه تسخیر شده و دو داستان متفاوت
به گزارش مجله سرگرمی، فرصتی دیگر فراهم شد تا در قالب مجموعه مطالب گردشگری وحشت، سری به دنیای ترس و هیجان بزنیم. در این مجال به سراغ دو عمارت در دو قاره متفاوت خواهیم رفت. دو خانه با پیشینه ای ناخوشایند که در میان هاله ای از رمز و راز مخفی شده و به یاری معجونی از خیال و واقعیت، مورد توجه قرار گرفته اند. خبرنگاران شما را به سفری جالب و مهیج در دل این دو ملک تسخیر شده دعوت می نماید، همراه مان باشید تا داستان این دو را مرور کنیم.
مجموعه مقالات گردشگری وحشت به معرفی بهترین های دنیای ترس و هیجان پرداخته و بدون هیچ گونه پیش داوری، تنها به بیان مدارک و مستندات موجود در رابطه با این مکان ها می پردازد. ما صحت و سقم این داستان ها را تأیید ننموده و تنها در مقام معرفی، داستان هر کدام را برای شما بازگو می کنیم. قضاوت با شما است که این داستان ها را بپذیرید یا خیر.
داستان تسخیر شدن از جمله موضوعات مورد توجهی است که به ویژه گردشگری وحشت را تحت تأثیر خود قرار داده است. هر مکانی که به نحوی شاهد کشته شدن یا مرگ افراد بوده، به نحوی با این واژه درگیر می شود. ارواح ظاهرا گاهی میل ندارند به دیار باقی شتافته و به آرامش برسند، در عوض دوست دارند در کنار ما زندگی نموده و اسباب ترس و وحشت مردم را فراهم نمایند. داستان امروز ما نیز در پیوند با همین مسئله است، داستان تسخیر شدن دو خانه در کشورهای چین و برزیل.
خانه ای که هرگز نمی میرد
این خانه که در کشور چین شهرتی به هم زده است، نامیده می شود. از بیرون تمام آن چه که می بینید یک عمارت سبک باروک و متروکه است که در مجاورت ناحیه دونگ چنگ () شهر پکن واقع شده است. عمارتی زیبا که شاید به نوعی نماد یک زیبایی از دست رفته و فراموش شده است.
اما این ظاهر دلفریب نباید شما را فریب دهد، چرا که این خانه بیش از آن که برای ساکنان این منطقه دوست داشتنی باشد، مایه عذاب و دل نگرانی است. اگر به سراغ همسایگان و افراد محلی برویم، از زبان آن ها مخاطب داستان دیگری خواهیم بود. داستانی که علت واقعی خالی ماندن این عمارت را بازگو می نماید، داستانی که در قالب آن مخاطب متوجه می شود که این خانه علی رغم متروکه بودن، شاید چندان هم خالی از سکنه نبوده است، در واقع مرگ مهمان و ساکن اصلی این عمارت است.
این داستان که در گذر ایام رنگ و بوی افسانه به خود گرفته است، به سال 1949 و زمان پیروزی کمونیست ها بر ناسیونالیست ها یا همان ملی گراها باز می شود. در این زمان است که یک مقام عالی رتبه دولت، منزل خود را رها نموده و به بهشت امن تایوان می گریزد. او در این فرار حتی همسر خود را نیز فراموش نموده و اون را به حال خود رها می نماید تا زین پس روی پای خود بایستد. این مسئله باعث افسردگی شدید این زن می شود به طوری که در نهایت خود را در یکی از اتاق های این عمارت به دار آویخته و بدین صورت خودکشی می نماید. گفته می شود از آن به بعد روح این زن بخت برگشته این خانه را به تسخیر خود در آورده و آرامش و آسایش را از مردم این منطقه ربوده است.
البته پر واضح است که در این میان مورخان نمی توانند به قطعیت، صحت و سقم این داستان را تأیید نمایند. از سوی دیگر تمام اسناد تاریخی مربوط به آن دوران نیز یا از بین رفته و یا از دسترس خارج شده است. پس نه می توان با قطعیت این داستان را نه تأیید کرد و نه تکذیب.
کسانی که در نزدیکی این عمارت زندگی می نمایند، ادعا نموده اند که بارها صدای ناله و جیغ شنیده اند، صداهایی که به ویژه در زمان طوفان به اوج خود رسیده و دیگر از تحمل خارج می شود. به علاوه تعدادی پرونده مربوط به گم شدن و مفقود شدن افراد نیز موجود است که به نحوی با این خانه در ارتباط بوده اند. براساس اسناد تاریخی موجود، این خانه در اصل برای یک کشیش انگلیسی ساخته شد و در آن موقع جز اموال کلیسا محسوب می شد. البته کشیش خود اولین فرد مفقود شده ای است که زندگیش به نحوی با این خانه پیوند خورد. در واقع او پیش از به خاتمه رسیدن عملیات احداث این خانه ناپدید شد. وقتی بازرسان به جستجوی خانه پرداختند، متوجه یک دخمه زیر زمینی شدند که به یک تونل مخفی راه پیدا می کرد. این تونل در طول مسیری پرپیچ و خم و تاریک در نهایت به منطقه ای در همسایگی این محل ختم می شد که نام داشته و در شمال شرقی این عمارت واقع شده بود.
مدتی بعد و در سال 1960، این خانه به ارتش سپرده شد، اما خیلی زود نیروهای گارد سرخ این خانه را ترک کردند و از آن پس این خانه متروکه شد. البته از مردم محلی و همسایگان نیز کسی از خود علاقه ای برای نزدیک شدن و ورود به این عمارتنشان نداد، در واقع از حوالی سال 1970، مردم به این باور رسیده بودند که این خانه تسخیر شده است. لی یونگ جیا () که در همان نزدیکی زندگی نموده و بزرگ شده است، در این مورد به نیویورک تایمز چنین می گوید:
به عنوان یک کودک، ما بچه ها دوست داشتیم در این خانه قایم باشک بازی کنیم، اما هرگز کسی از میان ما جرئت این کار را پیدا نکرد.
اما این داستان های افسانه ای گاهی اوقات آن قدرها هم قدیمی نیستند در واقع جدیدترین داستان در خصوص این عمارت به سال 2001 باز می شود، زماین که یک گروه از کارگران ساختمانی، مشغول عملیات مرمت و بازسازی زیرزمینی در مجاورت این ملک بودند. کارگران فکر کردند که جالب خواهد بود اگر دیوار نازک بین این دو ساختمان را بشنمایند و بینند آن طرف دیوار چه خبر است. این کار که محض شوخی و تفریح صورت گرفته بود، آنها را درگیر موقعیتی عجیب کرد. در واقع این کارگران دیگر هرگز دیده نشده و به جمع پرونده های افراد گمشده پیوستند.
مردم که از نزدیکی این عمارت عبور می نمایند، بارها ادعا نموده اند که همیشه حین عبور از این منطقه با احساس وحشتی عظیم و ترسی دیوانه نماینده درگیر بوده اند. آنها می گویند که حتی در طول ماه های گرم تابستان هم اگر در نزدیکی در این عمارت بایستید، با سرمای عجیبی روبرو می شوید که در مقایسه با ورودی منازل مجاور که در سایه واقع شده اند نیز این میزان از سردی عجیب و تأمل برانگیز است.
داستان سرایی در خصوص این خانه به ویژه در میان قشر جوانان چینی بسیار پرطرفدار و محبوب است، به طوری که یک استودیوی فیلم سازی، فیلمی ترسناک و سه بعدی در این خانه ساخت که با نام خانه ای که هرگز نمی میرد در سال 2014 اکران شد.
این شهرت بد به همراه محل قرار گیری نامناسب، در مجموع باعث شده تا این خانه از نظر جلب توجه مشتری دچار مسائل عدیده ای شده و چندان مقبول عموم واقع نشود. از سوی دیگر تخمین زده می شود که هزینه نوسازی و مرمت این عمارت نزدیک به 1.5 میلیون دلار باشد که رقم نسبتا گزافی است. هم اکنون این عمارت در تملک اسقف نشین کاتولیک پکن است و البته آنها شایعه تسخیر شدگی این خانه را با جدیت رد می نمایند. حتی برای تحکیم این ادعا با گچ توضیحی در قسمت بیرونی خانه نوشته شده است که می گوید:
هیچ روحی ساکن این خانه نیست
البته قسمت داخلی خانه داستان دیگری دارد. اینجا بازدید نمایندگان شاهد حجم وسیعی از دیوارنگاری های رنگارنگ هستند که به بازدید نمایندگان هشدار می دهند بهتر است آنها تنها به تماشای نمای بیرونی خانه بسنده نموده و از وارد شدن به این ملک تسخیر شده، جدا خودداری نمایند. اخطاری که شاید باید جدی گرفته شود.
نظر شما در خصوص این ملک و داستانش چیست؟ آیا شما به اخطارهایی از این دست توجه می کنید یا به روحیه ماجراجویانه خود بسنده نموده و احتمال هر چند اندک خطر را نادیده می گیرید؟
اما داستان بعدی ما در قاره ای دیگر اتفاق افتاده است. به آمریکای جنوبی و کشور برزیل سفر خواهیم کرد تا با داستان عمارتی تسخیر شده در یکی از شهرهای این کشور آشنا شویم.
قتل عام در عمارت خانوادگی
روئا آپا () یا خیابان آپا منزلگاه یکی از عمارت های لوکس و زیبای شهر سائوپائولوی برزیل است که البته همچون دیگر موارد گردشگی وحشت، تاریخچه ای ترسناک و پر رمز و راز به شکلی بر این زیبایی سایه افکنده است. این خانه توسط فردی به نام دکتر ویرجیلیو سزار دوس ریس () برای همسر محبوبش ماریا کاندیدا گوئیمارز دوس ریس () ساخته شده است. عملیات احداث این خانه در سال 1912 اغاز شد و دکتر ویرجیلیو ترتیبی داد که معماری که او با خود از فرانسه آورده بود، طراحی و ساخت این ملک را برعهده بگیرد. پنج سال بعد ساخت این خانه با خاتمه رسید، عمارتی که در زبان محلی یا قلعه کوچک خیابان آپا نامیده می شد.
طراحی این قلعه آن را به قلعه های قرون وسطایی شبیه نموده است، قلعه ای رویایی که از دل قصه ها و درست در میان یک شهر ظاهر شده است. بی شک در زمان رونق و زیبایی، این عمارت که در حدود 7.500 فوت مربع فضا اشغال نموده، قادر بود بابت مناره های کوچک و البته برج زیبا و باشکوهش به خود غره باشد، جذابیت هایی که این عمارت را فریبنده تر نموده بودند. درون این خانه نیز دست کمی از نمای آن نداشته و با انواع وسایل لوکس و راحت تزئین شده بود. پلکانی مرمری و فرش های وارداتی از هند از دیگر ویژگی های ممتاز این خانه بود. اما عمر خوشحالی این خانواده در این ملک تازه کوتاه تر از آن چیزی بود که شاید آنها آرزویش را داشتند. در حدود دو دهه بعد از اتمام ساخت این خانه، تمام اعضای خانواده دوس ریس به شکلی ناباورانه مردند.
اما داستان این مرگ و میر چگونه بود؟ دکتر ویرجیلیو در سال 1937 دار فانی را وداع گفت و کار و کسب خانوادگی و البته این ملک را برای پسر بزرگ خود به ارث گذاشت. اما البته همین مسئله باعث بروز درگیری بین دو فرزند دکتر شد که در زمینه اداره اموال، کسب و کار و تجارت پدرشان اختلاف نظر داشتند. متأسفانه این مسائل نه تنها حل نشده بلکه با خاتمهی تلخ به خاتمه رسید. دو ماه بعد از مرگ پدر و رئیس خانواده، یکی از مستخدمان منزل، بیوه دکتر و دو پسر او را مرده در میان استخری از خون خودشان پیدا کرد.
در حدود یک سال بعد، مأموران پلیس اعلام نمودند که معمای این حادثه را حل نموده و پرونده این جنایت را بسته اند. بر اساس تحقیقات آنها، ظاهرا دو پسر دیگر بار بر سر مسائل کاری به مشکل برخورده و کارشان به درگیری کشیده شده است. اما این بار آلوارو () پسر بزرگ تر در میان خشم و ناراحتی دست به اسلحه برده است. مادر در کوشش برای جلوگیری از آسیب رسیدن به فرزندانش مداخله نموده و در نتیجه به صورت اتفاقی مورد اصابت گلوله نهاده شده و کشته شده است. آلوارو بعد از کشتن مادر، برادرش را نیز به قتل رسانده و در نهایت با شلیک گلوله به زندگی خود نیز خاتمه داده است.
البته این داستان از منظر مأموران قانون به این شکل مورد آنالیز نهاده شده و ظاهرا حل شد، اما در عمل به نظر نمی رسد این ماجرا به این سادگی اتفاق افتاده باشد. در واقع اشکالاتی چند به این پرونده وارد است، به عنوان مثال دو نوع گلوله در صحنه جرم پیدا شد که تنها یکی از آنها به اسلحه کشف شده در محل جنایت تعلق داشته و گلوله دیگر از اسلحه متفاوتی شلیک شده که تا به امروز سرنخی از آن به دست نیامده است. از سوی دیگر زخم های آلوارو که با شلیک دو گلوله به سینه اش خود را کشته بود، شباهتی به زخم خودکشی ندارد. به علاوه ماریا، بیوه دکتر ویرجیلیو نیز با شلیک چهار گلوله به قتل رسیده است که فرضیه تصادفی بودن شلیک به او را به جدیت زیر سوال می برد.
از آن جایی که تمام اعضای این خانواده مرده بودندو قوانین برزیل هم اجازه واگذاری اموال به اعضای دورتر فامیل را نمی داد، در نتیجه این ملک جزئی از اموال دولتی شد. از آن پس برای سالیان متوالی این ملک خالی از سکنه بوده و به مرور زمان فراموش شده و مورد بی توجهی نهاده شد و همین مسئله باعث شد تا کم کم داستان ها و افسانه های تیره و تاری گرد این خانه شکل بگیرد که تحت تأثیر انزوا و سکوت حاکم بر این ملک مرموز و مرموزتر هم شده بودند. به عنوان مثال گفته می شود که هر سال و درست در همان زمانی که این جنایت اتفاق افتاده است، صدای جیغ و فریاد از این خانه شنیده می شود. از سوی دیگر این عمارت هم همچون دیگر املاکی که با چنین تاریخچه ناخوشایندی دست به گریبان هستند، مورد توجه سینماگران نهاده شد که البته خاتمه خوشی نداشت. یکی از کارگردانان برزیلی که تصمیم داشت فیلمی در این خانه بسازد حین فیلم برداری قربانی یک حادثه شد.
در دهه 1980، این قلعه به همراه بخش قابل توجهی از مناطق مجاور در معرض ویرانی نهاده شده بود. از آن جایی که این منطقه دارای ساختمان های خرابه و متروکه فراوانی بود، مورد توجه افراد معتاد نهاده شده و در عین حال به عنوان محل اسکان ارزان قیمت مورد استفاده قرار می گرفت. بسیاری از افراد بی خانمان در همان نزدیکی و در کمپ های چادری زندگی می کردند. یکی از کسانی که درست جایی در همان نزدیکی و در یکی از این چادرها شب را به صبح می رساند زنی بود به نام ماریا ایولینا ()، که نقش مهم در تغییر سرنوشت این ملک داشت. او بعدا پیروز شد نشان دهد که این ملک با وجود این تاریخچه مرموز و سیاه، ارزش حفظ و نگهداری را دارد.
در سال 1990، او که اغلب دوران زندگی خود را در خیابان ها گذرانده بود، درخواستی برای مالکیت این ساختمان پر کرد و اعلام نمود در نظر دارد این ملک را به عنوان یک چشم انداز تاریخی و ارزشمند بازسازی کند. در سال 1997، مقامات مسئول به او اجازه دادند تا اداره یک گروه حفاظتی را برعهده بگیرد که درست در نزدیکی این ملک اسکان یافته و از آن حراست نمایند. در سال 2004، این عمارت در نهایت به عنوان یک بنا و ملک تاریخی اعلام شده و خاتمه در سال 2015، الینا اجازه نامه ای دریافت کردکه به موجب آن می توانست با جذب سرمایه لازم، این قلعه را به شکل اولیه خود بازسازی کند. این بازسازی با استفاده از تصاویری صورت خواهد گرفت که در زمان بازپرسی های صورت گرفته در خصوص قتل اعضای این خانواده ثبت و ضبط شده بودند.
با این حساب پیش بینی می شود که این ملک بعد از مرمت و نوسازی از جمله جاذبه های گردشگری این شهر است که هم از منظر تاریخی و هم از دید عاشقان دنیای ترس و وحشت ارزش بازدید شدن را دارد.
به هر حال داستان این دو عمارت هر کدام در جای خود، مورد توجه نهاده شده است. هر دو دارای ارزش تاریخی هستند و البته از بعد تاریخی ارزشمند و قابل حفاظت و نگهداری. حال باید دید در نهایت کدام وجه بر دیگری پیشی میگیرد، جاذبه تاریخی یا ستاره درخشان دنیای گردشگری وحشت.
نظر شما در این مورد چیست؟ شما تا چه حد چنین داستان هایی را باورپذیر و منطقی می دانید؟
منبع: کجارو / the-line-up.com / the-line-up.comdorezamin.com: دور زمین | سفر به دور زمین هیچوقت اینقدر آسون نبوده! تور ارزان، تور لحظه آخری، اروپا، تور تایلند، تور مالزی، تور دبی، تور ترکیه
banima.ir: قدرت گرفته از سیستم مدیریت محتوای بانیما