اسرارآمیزترین انسان های تاریخ، عکس

به گزارش مجله سرگرمی، انسان به اسم بخشی از دنیا هستی، گاهی اوقات در هاله ای از رمز و راز قرار می گیرد و به یک معما تبدیل می گردد.

اسرارآمیزترین انسان های تاریخ، عکس

در برخی موارد، این رازها هرگز کشف نمی شوند و معماهای باور نکردنی و در خصوص برخی از افراد سال های سال بی جواب می مانند.

این رازهای حل نشده و بی جواب، به هر علتی ممکن است به وجود بیایند؛ گاهی وقت ها علم و دانش در روزگاری که آن فرد در آن زندگی می کرد قادر به جوابگویی نبوده و در برخی موارد پرو بال گرفتن شایعات در میان مردم به بی جواب ماندن معما یاری نموده است. اما علت این رازهای حل نشده هر چیزی که باشد. افرادی در تاریخ هستند که رازهای زندگی آنها هیچ وقت برای بقیه روشن نشده و آنها به نام اسرارآمیز در تاریخ و حافظه مردم به جای مانده اند.

بچه های سبزه روی وولپیت

در قرن دوازدهم میلادی، دو بچه در روستای وولپیت از توابع سوفولک در انگلیس پیدا شدند که با یکدیگر خواهر و برادر بودند و رنگ پوست شان به طرز عجیب و باورنکردنی سبز بود. رفتار و حرکات این بچه ها در همه زمینه های طبیعی و شبیه بقیه مردم بود. اما آنها یک تفاوت عمده با دیگران داشتند و آن هم این بود که به زبان ناشناخته ای صحبت می کردند که مردم روستای وولپیت نمی توانستند آن را بفهمند. این دو بچه به تدریج رنگ سبز پوست خود را از دست دادند و برای اینکه بتوانند با مردم روستا ارتباط برقرار نمایند و در آن مکان به زندگی خود ادامه دهند، شروع به یادگیری زبان انگلیسی کردند. به این ترتیب آنان پیروز شدند به بقیه بگویند که به سرزمین سنت مارتیت تعلق دارند؛ جایی که نور خورشید هرگز آنچنان که باید بالاتر از خط افق قرار نمی گیرد. آنها درباره حضور عچیب و غریب خود در وولپیت مدعی بودند در حالی که مواظب گله پدرشان بودند، ناگهان متوجه رودی در نزدیکی خود شدند. بعد شروع در پی کردن نوری که از رود منعکس می شد کردند و به این ترتیب بود که ناگهان خودشان را در روستای وولپیت پیدا کردند. مردم زیادی از شهرها و روستای اطراف برای تماشی این بچه ها به وولپیت می آمدند به ایت ترتیب نام و آوازه این روستا کم کم زیاد شد. بچه ها همان طور که ناگهانی در وولپیت پیدایشان شده بود ناگهانی هم ناپدید شدند.

کنت سنت ژرمن

یک فرد درباری، ماجراجو، مخترع، دانشمندی آماتور، ویولونیست، آهنگسازی آماتور و البته یک فرد مرموز؛ همه اینها القایی هستند که برای کنت سنت ژرمن در نظرگرفته شده است. او بعلاوه به علت مهارت خود در علم کیمیاگری هم مشهور است. نام دیگر او، ووندرمن به معنای یک فرد علم بود. البته اصلیت این فرد هیچ وقت معلوم نشد. چیزی که این مرد را مرموزتر جلوه داد، این بود که او بدون آن که چیزی از پیشینه اش بگوید بین مرم یک منطقه ظاهر شد. هوراس والپول در سال 1745 درباره او چنین نوشت: یک روز مرد عجیب و غریبی را مشاهده کردیم که خود را کنت سنت ژرمن می نامید. او حدود دو سال است که در اینجا زندگی می نماید و نمی خواهد درباره هویت اصلی خود صحبت کند یا اینکه بگوید متعلق به کجاست.اما ما حدس می زنیم که کنت سنت ژرمن نام اصلی او نیست. او آواز می خواند، به طرز شگفت انگیزی ویولن می نوازد و آهنگساز است و وسایل جالبی هم اختراع نموده. اما به جرأت می توان گفت که او دیوانه است و انسان معقولی نیست. می توانید او را هرچه می خواهید بنامید؛ یک ایتالیایی، یک اسپانیایی، کسی که با یک زن پولدار در مکزیک ازدواج نموده است و با سرقت جواهرات وی به قسطنطنیه فرار نموده است، یا یک کشیش، یک اشراف زاده با اصل و نسب و حتی یک سارق. پرنس ولز او را به علت کنجکاوی بازداشت کرد با این حال کار بی فایده ای بود چون هیچ چیز علیه او وجود نداشت و او بعد از مدتی آزاد شد. من فکر می کنم که او اصلاً یک نجیب زاده نیست. با این حال ماندنش در اینجا عجیب است و به نظر می رسد که یک جاسوس باشد. کنت ژرمن در تاریخ 27 فوریه سال 1784 درگذشت، اما در سال های پس از آن چندین نفر ادعا کردند که کنت سنت ژرمن هستند.

کاسپار هاوزر

یک پسر نوجوان به نام کاسپارهاوزر در 26 می سال 1828 در خیابان نورنبرگ آلمان پیدا شد که نامه ای در دست داشت. در این نامه به کاپیتانی در هنگ ششم سواره نظام اشاره شده بود. نویسنده نامه گفته بود که این پسر از 7 اکتبر سال 1812 زمانی که تنها یک نوزاد کوچک بود، در حبس به سر می برده است. این پسر نوجوان در زمانی که در خیابان پیدا شد، می گفت که می خواهد عضو سواره نظام باشد.

او ادعا می کرد که در تمام زندگی خود تا آن موقع چیزی جز یک تخت حصیری و اسب چوبی اسباب بازی ندیده است. باتوجه به شایعات آن موقع گفته می گردد که هاوزر یک شاهزاده از اهالی بادن بوده است.

هاوز مدتی بعد با اصابت یک ضربه چاقو قفسه سینه اش در گذشت. گفته می گردد که این ضربه چاقو از طریق خود وی بر بدنش وارد شده بود. اما قبل از مرگ ادعا می کرد، مردی که سال ها او را در دوران بچگی اش زندانی نموده بود، ضربه چاقو را بر بدنش وارد نموده است.

موسیوشوشانی

موسیو شوشانی نامی مستعار و متعلق به یک شخص ناشناس است. این فرد مرموز یک معلم بود که بعد از جنگ جهانی دوم به دانش آموزان درس می داد. اما نوئل لویناس والی ویزل از جمله دانش آموزان وی بودند.

اطلاعات بسیار کمی درمورد این مرد و قبر وی در مونته ویدئو وجود دارد. روی سنگ قبر وی نوشته ای وجود دارد که شاگرد وی یعنی الی ویزل آن را روی این سنگ حک نموده است.این جمله چنین نوشته شده است: یاد و خاطره این استاد عزیز گرامی باد، تولد و مرگ وی در هاله ای از رمز و راز واقع شده است.الی علاوه برحک کردن این جمله بر سنگ قبر وی، هزینه این مقبره را هم پرداخت نموده است.

شوشانی همچون یک خانه به دوش لباس می پوشید، اما در واقع در بیشتر زمینه های دانش بشری از جمله ریاضیات، علم و فلسفه یک استاد بود.هیچ کس نفهمید که او واقعاً چه کسی بود، و چه طور به این همه علم و دانش تسلط پیدا نموده بود.

گیل پرز

در 26 اکتبر سال 1593 یک سرباز اسپانیایی که گیل پرز نام داشت ناگهان در شهر مکزیوسیتی پدیدار شد. آنچه بیش از همه موجب تعجب مردم شد این بود که او یونیفورم نگهبان کاخ دل گوبر نادور در فیلیپین را پوشیده بود.

گیل به مردم شرح داد که نمی داند چرا به صورت ناگهانی و با چنین یونیفورمی در مکزیکویستی ظاهر شده است. پرز گفت که پیش از ظاهر شدن در مکزیکو، در حال اجرا وظیفه در کاخ دولتی در مانیل بوده است.

او بعلاوه مدعی شد که فرماندار گومزپرز دناماریناز در فلیپین کشته شده است. خبر کشته شدن این فرماندار دو ماه بعد از طریق یک کشتی که از فیلیپین می آمدبه گوش مردم رسید. مسافران این کشتی نه تنها اخبار مربوط به کشته شدن فرماندار را تأیید کردند بلکه بقیه اخباری را هم که گیل در خصوص فیلیپین گفته بود مورد تأیید قرار دادند. یکی از مسافران کشتی گیل پرز را شناخت و حضور او را در 23 اکتبر سال 1593 در مانیل تأیید کرد.

فولکانلی

فولکانلی هم یک نام جعلی است که در قرن نوزدهم به یک کیمیاگر فرانسوی و یک نویسنده ناشناس داده شده است. داستان های شگفت انگیزی در خصوص او در میان مردم شنیده می گردد. یکی از این داستان ها بیانگر آن است که یکی از دانش آموزان فولکانلی ک یوجین کانسلیت نام داشت توانست با یاری اندازه کمی پودر خاص که از معلم خود گرته بود 100 گرم سرب را به طلا تبدیل کند. سازمان اطلاعاتی آلمان در شروع جنگ جهانی دوم به شدت پیگیر فعالیت فولکانلی بود زیرا می خواست از دانش او در زمینه فناوری سلاح های هسته ای استفاده کند. کانسلیت، دانش آموز فولکانلی مدعی شد، آخرین باری که با استاد خود روبه رو شده است در سال 1953 سال ها بعد از ناپدید شدن فولکانلی بوده است. این اتفاق زمانی افتاده بود که او به قلعه ای در بالای کوه ها در اسپانیا رفته بود تا بتواند استاد سابق خود را ببیند. کانسلیت مدعی شد که معلمش در آن موقع جوان تر از سن واقعی خود به نظر می رسید. او گفت که پس از یک دیدار کوتاه، فولکانلی دوباره ناپدید شده بود. این بار فولکانلی به شکلی ناپدید شد که هیچ اثری از او برجا نماند.

مردی با ماسک آهنین

یک زندانی ناشناس در زمان سلطنت لویی چهاردهم پادشاه فرانسه، در تمام مدتی که در زندان نگهداری می شد حتی تا زمان مرگ یک ماسک آهنین می پوشید این فرد در زندان مختلفی از جمله زندان معروف باستیل زندانی بود و در تمام این مدت هرگز ماسک آهنین خود را برنداست. او بالاخره در نوامبر سال 1703 در حالی که ماسک بر چهره داشت در زندان درگذشت. گزارش شده سات که هیچ کس چهره این مرد را ندید، زیرا او همواره چهره هود را با ماسک می پوشاند. نقل نمایندگان این داستان به مساک این مرد ماسک آهنین می گفتند و او را مردی با مساک آهنین صدا می زند. سوابق نشان دهنده آن است که این مرد از سال 1669 زمانی که وزیر لویی چهردهم این زندانی را در اختیار رئیس زندان پیگنرول قرار داد در زندان به سر می برد. داستان دیگری که نقل شده بیانگر آن است که نام اصلی این زندانی یوستاوداجر بود. براساس این داستان به دستور رئیس زندان بریا او سلولی تهیه کردند که دارای دری با یک دریچه کوچک بود. این در به این منظور ساخته شده بود که کسی نتواند صدایی از داخل سلول این زندانی بشنود. تنها کسی که به دیدار ای زندانی می آمد، رئیس زندان بود. در واقع رئیس زندان هنگام فرا رسیدن وقت غذا، خودش برای این زندانی غذا می برد. این زندانی با هیچ کس صحبت نمی کرد مگر در مواردی که احتیاج از طریق ای ضروری داشت. هنگامی که این مرد از جهان رفت تمام اموال و وسایلی که به او تعلق داشت، نابود شد. تا به امروز هنوز هیچ کس نمی داند که این زندانی اسرارآمیز واقعاً چه کسی بود و به چه گناهی زندانی شده بود.

بانوی بابوشکا

در فیلمی که از صحنه ترور جان اف کندی در سال 1963 برجای مانده است، یک زن مرموز دیده می گردد که در صحنه ترور ایستاده است. این زن یک پالتوی قهوه ای پوشیده و با یک روسری هم موهای سرش را پوشانده بود. چهره این زن چندان معین نبود و به همین دلیل به خاطر نوع روسری اش که مدل بابوشکا بود، او لقب بانوی بابوشکا را گرفت. این زن در سراسر فیلم از زمان ترور کندی به ضرب گلوله تا وقتی که بیشتر مردم صحنه را ترک نموده بودند در آنجا حضور داشت و در حال فیلمبرداری از صحنه بود. بعدها پلیس و اف بی آی درخواست کردند تا خودش را معرفی کند و فیلم خود را یک مدرک در اختیار آنان قرار دهد اما این زن هرگز به پلیس یا اف بی آی مراجعه نکرد و تا به امروز هویت او ناشناخته به جای مانده است. البته یک بار در سال 1970 زنی به نام بورلی لی الیور ادعا کرد که او همان بانوی مرموز بابوشکاست، اما از آنجایی که او قادر نبود مدارک قانع نماینده ای را برای اثبات این ادعایش ارائه کند این حرف او هیچ وقت موردتوجه قرار نگرفت.

منبع : همشهری سرنخ

باز نشر: مجله اینترنتی Bartarinha.ir

نماشو: نماشو، طراحی سایت، سئو، چاپ و طراحی گرافیکی را به ما بسپارید.

دوست بلاگ: دوست بلاگ | وبلاگ سیستم مدیریت محتوای دوست بلاگ

منبع: برترین ها
انتشار: 11 شهریور 1400 بروزرسانی: 11 شهریور 1400 گردآورنده: kurdeblog.ir شناسه مطلب: 154298

به "اسرارآمیزترین انسان های تاریخ، عکس" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "اسرارآمیزترین انسان های تاریخ، عکس"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید