نقد فیلم وداع (The Farewell) - مرگ در می زند
به گزارش مجله سرگرمی، از سال گذشته که فیلم آسیایی های پولدار دیوانه توانست موفقیت عظیمی در گیشه کسب کند و نظر منتقدان را هم تقریبا به خودش جلب کند کم کم فیلم های آسیایی-آمریکایی روی بورس آمدند. سال جاری هم فیلم وداع یا خداحافظی از یک کارگردان دو رگه چینی-آمریکایی بین فرهنگ آسیای شرقی و آمریکایی پل زد. از آن فیلم هایی که آن قدر با ظرافت و مهارت ساخته شده که دائم می توانید لایه های مختلف داستانی را در آن کشف کنید.
اول فیلم می نویسد که براساس یک دروغ واقعی ساخته شده. این دروغ واقعی هم در قصه فیلم و هم در پشت صحنه ساخت آن خودش را نشان می دهد. قصه یک خطی فیلم ساده است. مادربزرگ محبوب یک خانواده دارد می میرد. بچه هایش از اقصی نقاط جهان می آیند تا در روزهای آخر مادربزرگ کنارش باشند. برای ما آشناترین نمونه چنین فیلمی مادر علی حاتمی است. اما وداع پیروز می گردد فراتر از قصه دور هم جمع شدن آدم ها موقع مرگ عمل کند.
چه چیزی باعث شده این خط داستانی ساده ابعاد بزرگتری پیدا کند؟ به گمانم تلقی کارگردان و نویسنده، خانم لولو وانگ از مرگ و روبروه افراد مختلف با آن باعث می گردد که فیلم اهمیت بیشتری پیدا کند. فیلم برایم به شدت تداعی نماینده کتاب روبروه با مرگ نوشته براین مگی فیلسوف و روزنامه نگار بریتانیایی بود. فیلم وداع و کتاب مگی روی مرگ مانور می دهند ولی درواقع با مرگ به مفهوم زندگی می رسند. هر دو مولف عمیقا روی این موضوع متمرکز می شوند که اول مسئولیت مان در قبال کسانی که در آستانه مرگ هستند چه قدر است و بعد این مرگ به زندگی خودمان چه مفهومی می دهد.
از نای نای (مادربزرگ دوست داشتنی فیلم وداع) سنی گذشته اما رسیدن ناگهانی مرگ با این که منتظرش باشی تفاوت زیادی دارد. در نتیجه خانواده تصمیم می گیرند به نای نای نگویند که بیمار است. این یک سطح ماجراست. دغدغه این که طبق اخلاق این اجازه را داریم برای فردی که در شرف مرگ است تصمیم بگیریم یا نه؟ بهتر است بداند که مرگ به او نزدیک است و کارهایش را به سامان برساند یا نداند و زندگی روزمره اش را حتی شادتر از قبل با همراهی آدم ها سپری کند تا روزی که دیگر نباشد؟
خود این ماجرا به اندازه کافی از ابعاد اخلاقی و فلسفی برخوردار است. حالا به آن اضافه کنید که رابطه نوه و مادربزرگ با بازی های درخشان آکوافینا و ژائو شوژن چه بار عاطفی به این قصه اضافه می نماید. نوه ای که علیرغم سال ها دوری از مادربزرگ همچنان بهترین روزهای زندگی اش را زمانی می داند که کنار مادربزرگش بوده و مادربزرگی که علیرغم اختلاف سنی با نوه انگار او را بهتر از پدر و مادرش و هر کس دیگری درک می نماید و پناهش می گردد.
در لایه دیگر ماجرا نگاه آدم ها به مرگ است. در مهم ترین دیالوگ های فیلم عموی بیلی برایش شرح می دهد که ذهنیت شرقی به مرگ با آن چه بیلی در آمریکا تجربه اش نموده کاملا متفاوت است. در غرب زندگی و مرگ هر کسی وابسته به خودش است و در شرق مرگ و زندگی آدم ها دیگران را تحت تاثیر قرار می دهد. در حقیقت ما شریک تجربه مرگ دیگران هم می شویم. در فیلم وداع آدم ها صرفا ناظر بیرونی مرگ نای نای نیستند. آن ها درگیر تجربه مرگ می شوند و از خلال آن به زندگی شان در سال های گذشته رجوع می نمایند.
همین است که در آن سکانس درخشان ناگهان بیلی دچار فروپاشی می گردد و از اندوهی می گوید که با مرگ پدربزرگ تجربه نموده. از آن حس غربتی که در آمریکا و دور از خانواده تجربه نموده و در عین حال تجربه متفاوت زندگی در آمریکا.
این جا فیلم وارد سطح برخورد فرهنگ های متفاوت می گردد. تفاوت های بین فرهنگی گاهی به اندازه حرف زدن به دو زبان متفاوت بین آدم ها فاصله می اندازد. بیلی در ابتدا تصوری از فرهنگ چین ندارد هر چند وانگ به شدت از این که فرهنگی را به فرهنگ دیگر رجحان بدهد پرهیز می نماید. حتی آن مراسم گورستان که ممکن است مضحک به نظر برسد جوری اجرا و دراماتیزه شده که به لحاظ عاطفی کاملا اثرگذار است.
دوربین هر چند از زاویه سوم شخص بیلی را هم مثل سایر کاراکترها زیر ذره بین می گیرد اما در حقیقت ما هم مثل بیلی با فرهنگ چین به عنوان رسومی کمی عجیب و غریب ولی دلنشین روبرو می شویم. وقتی دوربین ساختمان های یک شکل چین را نشان می دهد زاویه نقطه نظر بیلی را دارد. ترفندی که باعث می گردد کاراکتر قهرمان فیلم و رفتارهایش متقاعدنماینده، باورپذیر و یک گام بالاتر از این ها برانگیزاننده احساسات از کار دربیاید.
فیلم وداع به خوبی فاصله اش را با یک ملودرام سانتی مانتال حفظ می نماید و با این حال تاثربرانگیز است. آن قدر زیرپوستی ته نشین می گردد که نمی دانید دقیقا در کدام سکانس بغض تان شکسته. من از آن دسته آدم هایی هستم که معتقدم ملودرام احساساتی اما دور از سانتی مانتالیسم یکی از بهترین و لذت بخش ترین گونه های سینماست.
نای نای باعث می گردد که گاهی فیلم حتی لحظات شوخ طبعانه ای هم داشته باشد. اصلا تقابل آن جشن عروسی با عزایی که در پیش است، فضایی گاه سورئال پدید می آورد.
فیلم کاملا حرفه ای ساخته شده و با این حال به شدت فیلم شخصی است. این را از آن نمای پایانی و دیدن مادربزرگ واقعی وانگ کشف می کنیم هر چند قبل از آن هم می گردد حدس زد که این میزان احساسات طبیعی در زندگی واقعی تجربه شده که تا این حد ملموس روی پرده تصویر می گردد. بعد آن ماجرای براساس دروغ واقعی این جا خودش را نشان می دهد. دروغ جشن عروسی و پنهان کردن حقیقت از مادربزرگ نبوده است. مادربزرگ لولو وانگ هنوز زنده است. برخلاف آن چه مادر بیلی در یکی از سکانس های فیلم می گوید که: در چین مردم معتقدند وقتی کسی سرطان می گیرد، می میرد، مادربزرگش زنده است و همچنان از حرکات ورزشی برای بیرون کردن سموم از بدنش استفاده می نماید. شاید به این خاطر که خانواده وانگ شیوه روبروه با مرگ را یاد گرفته اند. چون همان طور که مادر بیلی می گوید: سرطان آن ها را نمی کشد بلکه ترس از بیماری است که باعث مرگ شان می گردد. به نظرم اگر نای نای هم مدل جان کتاب روبروه با مرگ متوجه بیماری اش می شد نمی ترسید. سعی می کرد بیشتر زندگی کند. شبیه خود مادربزرگ وانگ که زنده ماند.
دیدن فیلم وداع مثل ملاقات با اعضای خانواده آدم می ماند. مثل آدم هایی که مهاجرت نموده اند و گاهی به خانواده شان سر می زنند. لحظه وداع همان قدر دردناک است و با این حال زندگی رفته ها و مانده ها در جریان است.
نقد فیلم وداع بازتاب دیدگاه های شخصی نویسنده است و لزوما موضع خبرنگاران مگ نیست.
منبع: دیجیکالا مگblogpo.ir: بلاگ پو | اینجای دنیای ما وبلاگنویس هاست
mykonos.ir: میکونوس: سفر به زیباترین شهر یونان